تبليغاتX
مغزیات





           




 


من آن ستاره بی پناهم که می غلتد در سیاهی بخت خویش

می بندم چشم وباز می کنم دوباره رو به این سیاهی های پیچا پیچ


 گریخته اند شمع ها

به محض دیدن این شب سیاهی

اما...

گاهی صدای ریزش دلی عاشق

گاهی صدای تک بوسه ای گمشده در های و هوی شب

گاهی صدای خش خش برگی ، بادی و شاید بارانی

می گویند نمیر اینجا هنوز هست اندکی از زندگانی


من آن اشکم که می چکد  از چشم نمناکش

 چون اشک شمع،

سوخته دلم، و بی اختیار می افتم به پایش


هنوز می سوزم و می سوزانم از تلخی طمع نگاهش

آه که سنگ می شوم

به انتظار آن جاودانه نگاهش...

------------------------------

من آن ستاره بی پناهم که می غلتد در سیاهی بخت خویش

آری دیگر" بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش"۱


۱. حافظ

+  




دست خردسالی خویش را گرفتم

از این حیاط ویران دل عبورش دادم

به اتاقی کوچک نشاندمش

شمع داشت کم کم با کوله بار اشک های مرده ی خویش وداع می کرد

ظلمت هم سفره ی تاریکی اش را پهن می کرد

که شاید همین ظلمت

بلوغ جسم من را کامل می کرد


هنوز کلبه بوی این طفل را می داد...

نشاندمش و به دورش گشت می زدم

اولین نگاه تلخ او

اولین اشک شور من

نقطه ی شروع دایره ام

در برش همچو پیری که باری می کشد بر شانه ی خویش

در زیر این بار گران

دیگر نه آن بودم که بودم

ای وای پیچید در خانه ام دوده درونم

می نشیند خاکستر پیری بر صورت این کودک بی خانمانم

ای وای فریاد:

دیگر نه آن هستم که بودم

+  




آجرک الله یا بقیه الله فی مصیبت جدک

+  




گرچه تنگ اند برایم سالها

اما می دوزمشان به خویشتن خویش

تا به پای نامحرمان نیفتد باز...

تا پای دیو زمان اندکی در آن نیاساید

تا که تنگی اش برای خودم باشد تا دیگران

که نکند پای نامردی را دلم به درد آورد

اینجا راهیست میان خودم

قدم ها آهسته می پوسند، تمام می شوند

راه کم کم، گم می شود

آنجا میان خاک و دل دیگر رهی نیست

آنجا جایی است که مرزی در میانم نیست

آنجا بالاتر از سیاهی ، آبی است...


+  




من ،مسافر تنهای دل خویش

راه بی پایان کاغذی افکار

راه پیدا کردن من سابقم از این من های پیچا پیچ

راه تکرار روز های تکراری

اما هیجانی

راه آن ظریفْ  زلالی که با قطره ای آب می شکند

به بادی

به مژگانی...

راهی که هر قدم، پا به روی خود می گذارم می فهمم

آذوقه ام ، خوردن خویش

کوله بارم ، حسرت

کفشهایم ، خویشتن

+  




خستگی باد را بر هیچ درختی مهلت آسایش نیست
می وزد بی رنگ و بی درنگ
و چشم ما که به رنگ عادت کرده،هرگز
هرگز آن را نمی بیند
هوهویی
و ناله ای از درد تنهایی خویش
سرگردانی روح عاصی اش می کند
و تنها همین زمزمه و وزیدن است که فرصت درد دل می دهدش
گاه برگ ها به نشانه ی هم دردی سری تکان می دهندو
شاخه قامتی خم می کند و
زباله های کف خیابان چند قدمی همراهی اش می کنند
اما در انتها
باد همان باد است که دیده نمی شود
و درد همان درد که فهمیده نمی شود

+  




دل گیرم از خاموشی تقویم

از زمین ِ سر زمین ِ بی ستاره

ناشناسی در عبور از سرزمین ِ بی نشانی...

با عبور از لحضه های عاشقانه

شهر دیوان ِ انسان پوش ِ بزدل

شهر پر بلبل اما بی چکامه

شهر آجر شهر دیوار

شهر گل های بی فسانه

...............................

هااا... می شناسم

این همان شهر است

شهر کودکی ها

خود شکستم تک چراغِ روشنش را با کمانم...




+  




و این منم که در ابتدای پله های منتهی به آسمان ایستاده ام
فقط کمی ضربانم کمرنگ است
دنیایم تلفیق شاعرانه ی عشق و کفن است
و مدهوش به گور آرزوی دیروزم میخندم
به راستی چه شد که سروده ی  امروزم
حسرت پرواز دیروز شد؟


م.منصوری

+  




ربنا لا اقل آتنا...

+  




حسرتی به وسعت دریا و

رگباری به سنگینی سکوت

چه بی سرانجام بال و پر می زدم این بیراهه را

نداستم در امتدادم جاده ای بی مسافر آرام گرفته است


+